![]() |
![]() |
|
| خداوند تنها خالق عشق |
|
باقلب لبریزغمم امشب صدایت میکنم ......بااشتیاق دیدنت دل را فدایت میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
خدایا غمگینم از بودن با غیر و تصور مبهم با تو بودن... خدایا به امید توام،لحظه لحظه،ذره ذره ،با تمام وجود...در اضطراب ثانیه ها... خدایا مرا در بی نهایت مهربانی دستانت غرق كن... ومرا در خود گم مكن بلكه در خود ،گم كن!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
دل من تو رو می خواد
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه
تو نباشی دل من بی عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به عشق تو اسيره
دل من تو رو می خواد
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم
دل من تو رو می خواد
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره
دل من تو رو می خواد
بدونه تو دل من رنگ بهار نداره
جز با تو بودن آرزويی نداره
![]() ![]() آمدی چه زیباست. گفتم دوستت دارم.چه صادقانه. پذیرفتی.چه فریبانه.! آغوشم برایت باز شد.چه ابلهانه.! باتو خوش بودم چه کودکانه.! همه چیزم شدی.چه زود!چه عاشقانه! نیازمندت شدم .چه حقیرانه! به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی!چه ناجوانمردانه.! واژه غریب خدا حافظی به میان آمد.چه بی رحمانه! ومن سوختم چه عاشقانه. ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه.
ده تا شاخه گل برات می فرستم نه تاش طبیعیه و یکیش مصنوعی و روی اون یه کارت می زنم میگم تا وقتی که آخرین گل پژمرده نشده من دوست دارم
وقتی که بر روی شیشه ی غبار گرفته ی اتاقم نوشتم دوستت دارم او اشک ریخت ميدوني؟
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم. چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم. درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد آسمان غم گرفت هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد. آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد . سلام به همه دوستان الان ساعت ۳:۲۱ نیمه شبه و من هنوز نخوابیدم چون دلم براش خیلی تنگ شده هر چند که اصلا براش مهم نیست و به عمق دوست داشتن من پی نمیبره تنها کاری که میتونم بکنم فقط گریه کردنه انقدر گریه میکنم تا کور بشم به کی قسم بخورم من دوسش دارم خدایا..... نگاهت
پسر به دخترگفت : دوستم داری ؟! اشک ازچشمای دختر جاری شد ، می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت : اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت دیدن اشکاتو ندارم دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟ من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم . پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد . دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟ پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟ پسرگفت : آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی ! چون میگن عشق یه جورگناهه . دختر : اماعشقم پا که ! پسر فریاد زد : عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه و دختر و برای همیشه تنها گذاشت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
کاش باورم را با نگاه خسته و دستانی لبریز از عشق درک می کردی. نگاهی که انعکاس بزرگی نگاه تو در ان فراسوی نگاه خسته من بود و من با ابهت عشق در آن محو گردیدم
منو تو چه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده بدو خوبه زندگی ما رو دست گریه دادهای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینمتا به فردایی دوباره با تو هم قسم ترینممن هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونیاین دیگه یه التماسه من می خوام بیایی بمونی بازی روزگار را نمیفهمم! من تو را دوست می دارم، تو دیگری را، دیگری مرا... و ما همه تنهاییم.
من می روم ...
و تو ...
به یاد می آوری؟؟؟
زیبا ترین پائیز زندگی را ...
در بکر ترین تصویر طبیعت!
به یاد می آوری ای عشق؟! ...
آن دختری را ...
با چشمان عاشق و وحشی ...
گونه های سرخ و انابی ...
و با روسری قرمز و قهوه ای ...
رها بودیم و آزاد!! ...
همچون برگ های زرد و نارنجی ...
در باد های آرام و پر سوز پائیز!!! ...
و بی امان! ...
تاب می خوردیم و شانه به شانه ی هم ...
آرام و عاشقانه ...
ازین بی پروایی لذت می بردیم! ...
و اکنون ...
چه سخت که دیگر وقت سفر است ..
سفری بی خبر ...
و بی امان ...
در چنگ باد های پائیز ...
می روم! ...
اینبار برای داشتنت ...
و از دست ندادنت! ...
می روم ...
و تو ...
باز هم شانه به شانه ام می آیی!
چه بی قرار می گویم ...
دلم من گرفت زین جا!
هوس سفر نداری؟ ...
ز غبار این بیابان!!!
و تو عاشقانه!
دل می بری از هر چه هست و نیست ...
و ریشه می کَنی از همه خاک های قدیمی ...
و چه بی پروا و مطمئن ...
ریشه می کُنی در قلبم ...
و می رویم ...
جایی که دیگر چنگ حسودی نباشد!
می رویم
تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری درست مثل این می مونه که کسی رو که تا حالا ندیدی رو بخوای به خاطر بیاری
خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
همیشه فکرمی کردم اگه یه روزنباشی می میرم امانمردم داغون شدم خیلی دلم می خوادبگم فراموشت کردم ولی واقعیت اینه که نمی تونم فراموشت کنم خیلی دلم می خوادخوابت روببینم ولی ازوقتی که رفتی چشمام خیسه وخواب به چشمام نمیاد یادته اشکاموپاک می کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام بخوابم تاخوابتو ببینم که داری اشکامو پاک می کنی
تمام صندلیهای دنیا را روی هم می چینم نمی رسم.... تمام چار پایه های دنیا را روی هم می چینم نمیرسم... تمام نردبان های دنیا را روی هم میچینم نمی رسم... تمام کوه های دنیا را روی هم می چینم نمی رسم.... تمام رویا هایم را روی هم می چینم می رسم. ماه را میگیرم بو میکنم بوی رویاهایم را میدهد رنگ رویا هایم است. نقره ای نقره ای
مهدی عزیزم خیلی دوست دارم کاش میشد من و تو هم مثل اینا همدیگه رو بغل میکردیم ولی حیف ... خیلی دلم برات تنگ شده قرار بود یه وبلاگ دیگه درست کنی و عکس... یادت نره منتظرم قربونت برم (( نرگس))
مرد به خدا میگه خدایا چرا زن را زیبا آفریدی میگه:واسه اینکه تو دوسش داشته باشی میگه پس چرا ناقص العقل آفریدیش میگه :واسه اینکه تو را دوست داشته باشه
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من
عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار
عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 شهریور1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
بیزارم از این زندگی نکبت بار نالانم از این تنهایی خفت بار روزها را می شمارم، شاید که عمر ننگینم سر آید شاید که ناله های تنهایی روزی روزگاری به سر آید بمیرم و زین قفس رها گردم
یک سال دیگر گذشت
و تو هنوز تنهایی دختر... نه همنشینی نه همدمی و نه شریک رازی... فقط خدا میدونه نیمه گمشده من کیه و الان کجاست و داره چیکار می کنه؟...
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاد دستمال كاغذي به اشک گفت:
«قطره قطره ات طلاست يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم با من ازدواج مي كني؟» اشك گفت.... ازدواج اشك و دستمال كاغذي! تو چه قدر ساده اي خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي پس برو و بي خيال باش عاشقي كجاست تو فقط دستمال باش دستمال كاغذي دلش شكست گوشه اي كنار جعبه اش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد از تن سفيد و نازكش دويد خون درد آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت،مثل اين و آن نشد رفت اگر چه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت چون كه در دل خودش دانه هاي اشك كاشت ![]() باز با آن ديگري ديدم تورا
جاي قهرو اخم خنديدم تورا بازگفتي اشتباهت ديدم گفتمت باشد بخشيدم تورا باز هم اين قصه ات تکرار شد با رقيبان رفتنت انکار شد آنقدر رفتي که ديگر قلب من از تو و عشق تو بيزار شد آن رقيبان يک شبت مي خواستند زره زره پاکيت مي کاستند شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند آمدي گفتي پشيماني دگر تا هميشه پاک ميماني دگر اندکي از قول تو نگذشته بود باز رفتي با رقيباني دگر تورا ديگر نمي خواهم نگو ديوانه مي باشد که ديگر خانه ات همچون مسافر خانه مي باشد
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
خودت هستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
خودت هستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
تقديم به او كه تنها بهانه ي زنگي من است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
طعم عاشقي
قدري بمان كه بي تو چه دلگير ميشوم دارم ميان حادثه ها پير مي شوم در بي حضور چشم تو اي طعم عاشقي از لحظه هاي زندگيم سير ميشوم انگشت اتهام به سويم نشانه رفت تنها به جرم عشق تو تحقير ميشوم سرداب هاي وحشت و سلول هاي درد بي تو اسير پنجه زنجير مي شوم چون عكس يادگاري ياران زمان عمر در زير پاي كوچه زمينگير ميشوم گنجشك مينياتوري رنگيم ولي گلخانه كوب خانه تقدير ميشوم چون نور در ميانه منشور زندگي در هفت رنگ دلهره تكثير ميشوم ساحل سكوت بندر و من هم به چشم شهر ولگرد مرد هر شبه تفسير مي شوم حالا براي دفعه اخر مرا ببوس دارم ميان حادثه ها پيرميشوم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
سلام من بازم اومدم شايد از اين به بعد با ......همکاری کردم و توی وبلاگش فضولی کردم و یه چیزایی نوشتم البته امیدوارم ناراحت نشده باشه چون خودش خیلی وقت پیش ها بهم قول داده بود که بذاره منم توی وبلاگش بنویسم ( نرگس )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
سلام من نرگس هستم البته بدون اجازه .... وارد شدم شرمنده میخوام بگم که خیلی ماهه تو را به اندازه تمام کسانی که دوست نداشتم
دوست می دارم
دوست می دارم
دوست می دارم
دوست می دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
نمیدانم کدام واژه راضمیمه قلبم کنم تا بتوانم وصفت کنم
ساعتهای متمادی چشم دوختن به هیبت تو پیشه من است خیره
ان چشمان مست زیبای تو هستم وپیوسته نگاهم خیره به امواج
خروشان احساست می ماند. ای زیباترین واژه احساس.طلاطم
رعشه بر انگیزت را تا سر حد عشق می پرستم پژواک صدایت
ارامش وجود من است وبی الایش رنگت تسلای خاطرم.بگذار
با ارامش به اغوشت بیایم تادر کنار ساحل عشقت ارام
بگیرم.هر چند که بازار احساسم با گذرغم کساد شده ولی من
زیباترین واژه ها را برای تحقق بخشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
سلام من ببخشيد كه نتونهستم اپ كنم من اخه درگير مسابقاتم تا ۱ موسابقه تموم ميشه ۱ ديگه ميزارن الانم دارم خودم برا مسابقات ايتاليا اماده ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
سلام
شرمنده از همگی من چند مدت نیستم مخوام برم مسابقات بین المللی داکارت واسم دعوا کنید تا بتونم بهترین نتیجه را بگیرم بابای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
بخدا که تنها کسم تو زندگی تو هستی
فقط به تو فکر می کنم دوست دارم به اندازه جونم
اخه چجوری بهت بگم دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
بخدا که تنها کسم تو زندگی تو هستی
فقط به تو فکر می کنم دوست دارم به اندازه جونم
اخه چجوری بهت بگم دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط مهدی |
|
|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
خدایا کدام ۱ ستاره
من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
نمیدانم کدام واژه راضمیمه قلبم کنم تا بتوانم وصفت کنم ساعتهای متمادی چشم دوختن به هیبت تو پیشه من است خیره ان چشمان مست زیبای تو هستم وپیوسته نگاهم خیره به امواج خروشان احساست می ماند. ای زیباترین واژه احساس.طلاطم رعشه بر انگیزت را تا سر حد عشق می پرستم پژواک صدایت ارامش وجود من است وبی الایش رنگت تسلای خاطرم.بگذار با ارامش به اغوشت بیایم تادر کنار ساحل عشقت ارام بگیرم.هر چند که بازار احساسم با گذرغم کساد شده ولی من زیباترین واژه ها را برای تحقق بخشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
فکر کنم اینجوری بهتره...حالاخوب شود؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من مهدی هستم متولد1368/6/17 متولد گرگانم |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1390 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|